هر چقدر درباره اهمیت نگرش در موضوع رهبری صحبت کنیم باز هم کمه!اینکه پدیده ها رو می تونیم از زوایای مختلف نگاه کنیم و بخش زیادی از آنچه که یک رهبر رو متمایز می کنه مربوط به همین زاویه ی نگاهه که ما در ام آی تی درباره سوالات درست در رهبری تحقیق می کنیم.این خیلی مهمه و اساسیه.امروز ارتباط رهبری با عکاسی رو در نظر دارم شما ممکنه بگویید چه ربطی به هم دارند؟ خب حدودا سه سال پیش من با رید کلن ملاقات کردم. مدیر کارگاه های عکاسی شهر سانتافه ما یک مکالمه طولانی درباره علاقه من به مدیریت علاقه ریت به عکاسی و ایجاد یک سازمان برای کمک به هزاران نفری داشتیم که می خوان عکاسان بهتری بشن. نتیجه این گفتگو آشنایی بود با شخصی به نام سم ایبل که بیش از سی سال سابقه عکاسی در نشنال جئوگرافی داشت. من و سام دریک تجربه سه روزه با مدیران به گفتگو نشستیم و درباره مسائل مختلف با هم صحبت کردیم. چون سوالاتی که ما به عنوان رهبران می پرسیم و برای اون اهمیت قائلیم، نشون دهنده تفکر ما و مسائلیه که برای ما خیلی اهمیت دارند. سوالات رهبری و جهت گیری رو هدایت می کنم و نسبت به هر رهبری ممکنه متفاوت باشه.نکته جالب این جاست که عکاسی هم به همین زبان صحبت می کند. عکس هایی که ما می گیریم همون طور که سام می گه یک خط افقی داره. این یک نقطه ی مرجعه. در تصاویری که می گیریم تمام تفاوت دیدگاه های ما نسبت به دنیا نشون داده می شه که این توی عکس ها دیده می شه. سام یک مفهوم دیگه هم در این دوره مد نظر داشت. اون درباره ترکیب ساخت یعنی زاویه، نور، فریم بندی و موضوع انتظار بحث می کرد. قاب بندی در لنز دوربین و سپس انتظار برای یک اتفاق جالب.کارگاهی که من و سام با هم درباره خلاقیت و عکاسی برگزار کردیم، درباره همین تقاطع پرسش ها و عکاسی و در نتیجه رهبر و مدیریت بهتری داشتند بود. روز آخر کارگاه بود که من به یکی از نقاط کور خودم نزدیک و نزدیک تر شدم. یکی از چیزهایی که نمی دونستم که نمی دونم! تا اینکه با نگاه در لنز دوربین برام آشکار شد.سومین روز کارگاه صبح خیلی زود در شهر سانتافه از خواب بیدار شدیم و به میدان شهر رفتیم که به طور غافلگیر کننده ای یک نمایشگاه ماشین های آنتیک و کلاسیک اون جا برگزار شده بود. ماشین هایی که فوق العاده زیبا بودن. از نظر نوع، رنگ و اندازه! من تمام آن مدت داشتم کلیک لک کلیک از آن ها عکس می گرفتم.و بعد من توجهم به یک ماشین جلب شد که شیشه ی عقبش به صورت نیم دایره ای بود. من سعی می کردم از زاویه اون شیشه عکس فوق العاده ای بگیرم که از میان همه ی اون شیشه ها نشون بده در کناره خیابون و پیاده رو چه خبره؟چیزی که جالب باشه و یه عکس عالی از اون در بیاد. اون روز هوا یه مقدار گرم بود و من بدون شوخی سی تا عکس گرفتم. بعد شد چهل تا. بعد پنجاه و بعد شصت تا. می خواستم ترکیب لازم و زمان مناسب رو به دست بیارم تا عکسی بگیرم که استثنائی بشه. خب البته عینکم شکست و از وسط نصف شد. خب عینکم شکسته بود، عرق از سر و روم می ریخت پایین و در این گیر و دار صدایی از پشت سرم شنیدم که بهم می گفت: فکر نمی کنی اگر داخل ماشین بروی از اونجا می تونی عکس های بهتری بگیری؟من صدا رو شنیدم. نگاه کردم و بهش گفتم نه متشکرم و بعد برگشتم و دوباره شروع به گرفتن عکس های بیشتری کردم. بعد، بیست ثانیه بعد بود که فهمیدم مردی که منو دعوت کرده بود که اون کار رو انجام بدم، صاحب همون ماشین بود. برگشتم و از اون اجازه گرفتم. خب رفتم داخل ماشین. ترکیب صحنه رو به دقت تعیین کردم. یعنی خطوط پنجره ها و چیزهایی که دور و برم بود و خانمی به طرف ماشین من داشت می اومد. داخل اون رو نگاه کرد. قیافه اش داد می زد که می خواهد بگوید بگو ببینم تو دیگه کی هستی؟ بقیه می اومدن و نگاه می کردن!هنوز منتظر بودم. دوربین رو در دست داشتم و می خواستم مطمئن بشم که ترکیب ساخت خوب و مناسب شده و بعد یک زوج آمدند مرد سرش را داخل آورد و برای یک لحظه به من خیره شد. من از پشت لنز دوربین به او نگاه می کردم. او از من پرسید تو هم جزئی از ماشینی؟ اون خندید! منم خندیدم! این شد یکی از اون لحظه های ارتباط عمیقی که برای من به وجود اومد. نه فقط از نظر عکاسی بلکه از دید انسانی!جایی که من خودم را در یک موقعیت ناراحت قرار داده بودم تا یک غریبه وارد خلوت من شد و ما با هم ارتباطی برقرار کردیم که در غیر این صورت اگر از پشت اون ماشین و در محل راحت خودم مونده بودم، هرگز همچین اتفاقی نمی افتاد و من این موقعیت رو احتمالا از دست داده بودم. خب این داستان طولانیه اما پایان مهمی داره.حدود دو سال قبل از این تجربه من دچار یک حمله قلبی شدم. بعد از اون طی مکالمه با افرادی که خیلی برای من مهم هستند، متوجه شدم که در بیشتر عمرم با این سوال زندگی کردم که همیشه بود و می پرسیدم که چطور می تونم با افراد دور و برم مهربون باشم؟ و این خودش داستانیه برای همه ما!
من کودک کوچکی در خانه بودم. اما همیشه با این سوال زندگی می کردم که چطور می تونم پدرم روخوشحال کنم؟ یک قسمتی به این خاطر که اون بداخلاق بود و من همیشه سعی داشتم بدونم چه کاری می تونم بکنم تا اون خوشحال بشه؟این سوال در همه ی زندگی حرفه ای و شخصی من با من عجین بوده و همیشه از خودم می پرسیدم. خب من با این ایده مواجه شدم که شاید یک سوال بهتر هم وجود داشته باشه! سوالی که من واقعا بعد از اون اتفاق بیرون و درون ماشین بارها بهش فکر کردم و تجربه کردم و از اون کلی چیز یاد گرفتم. سوال اصلی این نبود که من چطور می تونم مردم رو خوشحال کنم؟ بلکه این بود که من الان چه تغییر مثبتی می توانم ایجاد کنم؟من باید خودم را در شرایط ناراحت قرار می دادم. با کلی وضعیت و محیط متفاوت. بیرون و درون اون ماشین! و واقعا اینا منو توی شرایط ناراحتی قرار داده بود. اما تمام این ها باعث پیوند من شد. نه تنها به مردمی که از پنجره نگاه می کردن یا صاحب ماشین که یک مکالمه ی عالی با اون داشتم! بلکه در نهایت با خودم! این اتفاق باعث پیوند و ارتباط من با خودم شد تا یک انسان بهتری که می تونم باشم و یا حتی یک رهبر و مدیر بهتر!از اون زمان تاکنون دو یا سه کارگاه دیگه هم برگزار کردیم، که اثر خودشون رو نه تنها بر کار من و سوالات من به عنوان یک مدیر، بلکه روی سام ایبل و دیگران هم گذاشتن! اگر شما عاشق مدیریت هستید و می خواهید سوالات درستی بپرسید، عکاسی می تواند یک مکانیسم قدرتمند برای کشف سوالاتی باشد که واقعا اهمیت دارد. این برنامه می تواند یک ابذار قوی برای ترکیب مدیریت و عکاسی باشد که به من و شما کمک کنه تا رهبران متفاوتی باشیم و این واقعا قدرتمنده برای یک رهبر!
