شنیدن، یاد گرفتن و سپس رهبری


مک‌کریستال داستان یک پرش با چتر در صبح ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را تعریف می‌کند؛ روزی که قبل از پرش، آمریکا در صلح بود و بعد از فرود، همه‌چیز تغییر کرد. آن روز نقطه عطفی شد که معنای واقعی رهبری در دنیای پیچیده و ناامن را برایش عوض کرد.
او می‌فهمد رهبریِ سنتی—دستور دادن، حضور فیزیکی، و کنترل مستقیم—دیگر جواب نمی‌دهد. نیروها پراکنده‌اند، جنگ‌ها پیچیده‌تر شده‌اند و رهبر باید از راه دور، با اعتماد، ارتباط و معنا بدهد، نه فقط فرمان.
درس‌های اصلی که می‌گیرد:
سربازان (و کارکنان) در شرایط واقعی فقط کاری را انجام می‌دهند که آموزش دیده‌اند
رهبر خوب می‌تواند اجازه دهد افراد شکست بخورند، اما اعتمادبه‌نفس‌شان را حفظ کند
بعد از ۱۱ سپتامبر، رهبری یعنی ساختن اعتماد بدون حضور فیزیکی
نسل‌ها عوض شده‌اند؛ رهبر باید بشنود، یاد بگیرد و فروتن باشد
تخصص دیگر فقط بالا به پایین نیست؛ گاهی افراد رده پایین‌تر چیزهایی می‌دانند که رهبر نمی‌داند
فشار احساسی رهبری واقعی است؛ وقتی جان آدم‌ها در خطر است، مسئولیت عمیق‌تر می‌شود
در نهایت، مهم‌ترین درس او این است که روابط انسانی و تعهد متقابل قلب رهبری هستند. مثل تعهد تکاورها به هم:«اگر به من نیاز داشته باشی، می‌آیم—به هر قیمتی.»
رهبری آسان، سریع یا همیشه عادلانه نیست. درد دارد، زمین خوردن دارد، اما اگر رهبر یاد بگیرد اعتماد کند و متعهد بماند،وقتی او به مردمش تکیه کند، آن‌ها هم او را تنها نمی‌گذارند.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *